از صبر تا سنگ

 

بهار خواهد امد

زیتون ها همه سنگ خواهند داد

مثلثها در هم خواهند شکست

جای گلوله ها شکوفه خواهد داد

مادر این سرزمین  آبستن است

ابستان پدرانی که

نان خواهند داد

آب خواهند داد

دانه های لاله را

زیر سایه ی تانک ها

آری

...

سرزمین سبز

گلوله ها را باید کاشت

گندم برداشت کرد

                 

                                       ش. سپید۱۳۸۸

                                  ایلام

تفكر ‌شاعرانه

 

 
جام جم آنلاين: «شعر» از نگاه ‌هايدگر جايگاه خاصي ميان ساير هنرها دارد. او براي تبيين جايگاه شعر، آن را نوعي تفكر مي‌داند كه مقابل تفكر دوران مدرن و بحران ناشي از تكنولوژي، طريق رهايي انسان است. او تكنولوژي را نقد مي‌كند و شعر را در مقابل به عنوان نوعي تفكر، به انسان بحران‌زده جديد پيشنهاد مي‌كند.

هايدگر براي تعريف و معرفي «تكنولوژي»ها، اين اصطلاح را ريشه‌شناسي مي‌كند. به نظر او، اين اصطلاح برگرفته از لغت يوناني تخنه است. مرسوم است كه تخنه در كلام يونانيان باستان به 2 معنا كاربرد داشت: اول، ساخت اشيا و ابزار و دوم خلق اثر هنري، ولي به نظر‌ هايدگر، اين شيوه معنا كردن تخنه كامل نيست. زيرا تخنه از نگاه يونانيان نه به معناي خلق اثر هنري و نه به معناي صنعت، بلكه در درجه اول به معناي فن و عمل است. تخنه عملي است كه انسان روي موجودات طبيعت انجام مي‌دهد. بنابراين تخنه در زبان يوناني به معناي طريق راهيابي انسان به طبيعت يا همان وجود است. انسان از طريق تخنه با «هستي» مواجه مي‌شود يا به عبارت ديگر، تخنه طريق آشكار شدن وجود براي انسان است.

اما پس از حاكم شدن دوران مدرن، انسان «هستي» را فراموش كرد. تكنولوژي از پديده‌هاي دوران مدرن است، ولي اين اصطلاح با معناي ريشه يوناني خود بيگانه است. تكنولوژي در دوره مدرن به معناي سلطه انسان به طبيعت و بهره‌كشي از آن است. بنابراين تكنولوژي از پيش، طبيعت را به منبع انرژي فرو مي‌كاهد. انسان مدرن در مواجهه با طبيعت، آن را نه به مثابه هستي آشكار شده، بلكه به عنوان منبعي كه به او قدرت و توانايي مي‌بخشد، مي‌نگرد.

انديشه‌هاي دكارت نيز در به وجود آمدن چنين وضعيتي بي‌تاثير نبود. به نظر ‌هايدگر، دكارت به عنوان اولين فيلسوف دوران مدرن، با ارائه طرح دو جوهري در فلسفه، انسان را به مثابه جوهر روحاني، از طبيعت به مثابه جوهر مادي بيگانه كرد. در نتيجه ميان انسان و طبيعت فاصله‌اي افتاد كه مانع آشكار شدن طبيعت براي انسان بود. بنابراين انسان، طبيعت را صرفا منبعي براي بهره‌كشي خود دانست. در نتيجه تكنولوژي واقعيت و جهان را منبعي هميشگي تلقي مي‌كند و وظيفه انسان را بهره گرفتن از اين منبع دائمي‌ مي‌داند. بحران عظيم‌تر هنگامي‌ است كه انسان نيز به عنوان منبعي براي بهره‌دهي و منفعت‌رساني تلقي شود.

هايدگر متافيزيك سنتي غرب را نيز يادآور مي‌شود كه پس از افلاطون، فيلسوفان از وجود غافل شده و به موجود توجه كردند: «به نظر‌ هايدگر دوران جديد =[مدرن] محصول و پيامد طبيعي مابعدالطبيعه غربي پس از افلاطون بوده است. از اين رو، از حقيقت دستيابي به هستي =[وجود] دور مانده است. يونانيان باستان كه با هستي هم‌خانه بودند و به راز آن آشنا، حقيقت جهان را مي‌دانستند. ... از پس افلاطون، نه هستي بلكه هستومند =[موجود] سر برآورد و ديدار هستي جاي خود را به پديدار آن داد تا «غفلت از هستي»، تاريخ مابعدالطبيعه غربي را بسازد... راه رهايي، عبور از اين مابعدالطبيعه است.( »جهان در انديشه ‌هايدگر 302)‌

اما عبور از اين مابعدالطبيعه، چگونه بايد صورت گيرد؟ در انديشه‌ هايدگر بايد براي عبور از اين مابعدالطبيعه و يافتن راه رهايي، به معناي باستاني اصطلاح تخنه بازگشت. معناي تخنه در يونان باستان آشكار شدن هستي براي انسان بود. اين آشكار شدن چگونه بايد صورت گيرد؟ به نظر ‌هايدگر، اين آشكار شدن در هنر به بهترين شكل صورت مي‌گيرد و در ميان هنر‌ها در «شعر» به بهترين شكل حاصل مي‌شود:‌ «هايدگر بر اين باور است كه مي‌توان همانند يونانيان كه «تخنه» را در هنر و شعر پرورانده بودند، شكوفايي قدرت ناجيه را در هنر و شعر يافت. تخنه شامل همه دستاوردها و انشائات انسان است، لذا هر فن و هنري را در بر دارد. اما هنر، به نظر ‌هايدگر، از همه انواع تخنه برتر است. هنر عبارت است از آشكارگي؛ و با راز هستي كه آن هم آشكارگي است نسبت مي‌يابد. از اين رو، براي يافتن مضمون جهان، بايد به تحليل هنر و شعر پرداخت. قدرت نجات‌دهنده انسان جديد در شعر خفته است.»( جهان در انديشه‌هايدگر303)‌

خصوصيت شعر اين است كه پرده از روي اين جهان مي‌كشد و انسان را با جهان آشكار شده مواجه مي‌كند. انسان در حالت عادي زندگي خود، با موجودات و اشياي جهان خو پيدا كرده است، در حالي كه وقتي قطعه‌اي شعر مي‌خوانيم، مثلا اشعار حافظ را مي‌خوانيم، از اين حالت معمول و روزمره خارج مي‌شويم و با هستي و وجود و نه موجودات مواجه مي‌شويم. به واسطه شعر، انسان از موجودات فراتر مي‌رود و با وجود مواجه مي‌شود.

به واسطه شعر و شاعرانه نگريستن به جهان، انسان مي‌تواند از حصاري كه مابعدالطبيعه دكارتي براي او ايجاد كرده، خارج شود و به هستي راه يابد. مابعدالطبيعه دكارتي به واسطه طرح ثنويت در جهان انسان را از طبيعت و هستي بيگانه كرد؛ ولي شعر تفكري متفاوت به جهان ارائه مي‌كند: «تنها در زبان شعر است كه چارچوب‌بندي تكنولوژي را كه بحران وضعيت دوران جديد را ايجاد كرده مي‌توان تحديد ساخت و آن را مهار كرد. لذا در اين زبان است كه مي‌توان اميد داشت قدرتي ما را از وضعيت كنوني يعني از بي‌جهاني... و بي‌هدفي برآمده از چارچوب‌بندي تكنولوژي غربي نجات دهد».( جهان در انديشه‌هايدگر309)‌

 

WWW.NIMA-YOOSHIJ.BLOGFA.COM

نسیم خراسان

 

هر نسیمی که به من بوی خراسان آرد          چون دم عیسی در کالبدم جان آرد

دل مجروح مرا مرهم راحت سازد                          جان پردرد مرا مایه درمان آرد

گویی از مجمر دل آه اویس قرنی                    به محمد نفس حضرت رحمان آرد

بوی پیراهن یوسف که کند روشن چشم       باد گویی که سوی پرغم  کنعان آرد

یا سوی  آدم سرگشته رفته ز بهشت             روح قدسی مدد روضه رضوان آرد

در نوا آیم  چون بلبل مستی که صباش        خبراز ساغر می گون به گلستان آرد

جان برافشانم صد ره چو یکی پروانه            که شبی پیش رخ شمع به پایان آرد

رقص درگیرم چون ذره که صبح صادق             نزد او مژده خورشید درفشان آرد

شادمان گردم چون دلشده ای کز زاریش              هم ملامتگر او وعده جانان آرد

سید حسن غزنوی(اشرف)

WWW.NIMA-YOOSHIJ.BLOGFA.COM

 

قطعه ی ادبی 1-2

  (۱)

آرزوی ستاره شدن نکن

چون از درد ستاره بی خبری *

       (۲)

سکه هم  هنگام

شیر و خط

 بی ارزش می شود *

                                  

                                                               ش.سپید۱۳۸۸

                                                                    ایلام

شعر . . .

 

هنوز

ملول نگاهت

تو خوب می دانی

تمام سطرهایی که ننوشته ام

تو خوب می خوانی

گذشته از تمام لحظه های ناب دیروزم

پر از عبور گذشته ام

تو می مانی

هزار غزل

هزار قافیه حرفم هنوز

اما حیف

غزل چه سود

که می دانمت

نمی خوانی

رضا نیاکان - آبادان

WWW.NIMA-YOOSHIJ.BLOGFA.COM

گل كوچك در ميدان شعر

نگاهي به مجموعه «شايد عاشق شده‌ باشم» سروده سيدضياءالدين شفيعي
گل كوچك در ميدان شعر
جام جم آنلاين: «شايد عاشق شده باشم» مجموعه ديگري از سروده‌هاي سيدضياءالدين شفيعي بتازگي منتشر شده است.شاعر در اين كتاب همچون آثار اخيرش ترجمه‌اي از شعرها به زبان انگليسي را هم در مجموعه عرضه كرده است تا گستره مخاطبان خود را نيز گسترش دهد.

علاوه بر اين لوح فشرده‌اي از سروده‌هاي شاعر با خوانش خودش نيز به همراه كتاب عرضه شده كه اين امر تجربه جديدي است و مي‌تواند داراي آثار مثبت و منفي باشد.

در اين نوشتار، اين مجموعه شعر از نظر ساخت و بافت و با رويكردي به موضوع مورد توجه شاعر يعني عشق و پشتوانه‌هاي اين واژه در ادبيات فارسي مورد توجه و بررسي قرار گرفته است.

اين اثر از نظر شمارش مجموعه آثار شاعر، شايد به عدد 2 رقمي برسد، اما در ساخت و فرم و حتي نگاه كه متاثر از يك نگره عاطفي است، مي‌تواند دومين كتاب از نوع و جنس خودش باشد. اپيزود اول اين اثر با شباهت و همخواني ساختاري و فرميك، كتابي است كه پيش از اين اثر با نام «من مرگ را او خطاب مي‌كنم» به چاپ رسيده است. ضمن اشاره به تغيير زاويه ديد در نگاه و زبان و شكل در اثر اخير كه مثل كتاب مورد بحث به انگليسي نيز ترجمه شده است، ترجيحا و اجمالا به كتاب شايد عاشق شده باشم پرداخته مي‌شود.

اثر منظور تركيبي از 30 شعر كوتاه در قالب آزاد است كه مقابل هر شعري ترجمه انگليسي به همراه يك لوح فشرده خوانش شعرهاي مجموعه توسط شاعر نيز آمده است. اما آنچه در پيشاني اثر توجه مخاطب بويژه مخاطبان به آثار ارزشمند عرفاني را به خود جلب مي‌كند چند سطري است از تمهيد ششم عين‌القضاه همداني در موضوع حقيقت و حالات عشق بند 143 انتخاب شده است با اين عبارات:

اي عزيز، ندانم كه عشق خالق گويم/ يا عشق معشوق؟!
عشق‌ها سه گونه آمد: عشقي صغير است و عشقي كبير و عشقي ميانه
عشق صغير، عشق ماست با خداي تعالي
و عشق كبير، عشق خداست با بندگان خود
عشق ميانه، دريغا نمي‌يارم گفتن، كه بس مختصر فهم آمده‌ايم... .

در سال‌هاي اخير عموما در آثار چاپ شده دوستان شاعر بعضا اين گزينش اتفاق افتاده است كه يا شروع كتاب با بيت يا جمله‌اي از شخصيت‌هاي بزرگ مزين شده يا در شروع هر شعري يك بيت يا عبارتي از اين بزرگان!

نتيجه‌اي كه مي‌توان از اين رويكرد گرفت دو بيش نيست يا اعتقاد و علقه وجودي شاعر به آن شخصيت‌هاست كه جهت تيمم و تبرك از آنها استفاده مي‌كنند يا براي ابراز نوعي ژست ادبي و علمي كه با اتكا و اتصال خود به آنها خواسته‌اند اعتبار به اثرشان بدهند كه البته خواندگار حرفه‌اي خود پي به هر نيت اين افراد مي‌برد.

بهره‌مندي از اثري مثل تمهيدات بويژه در ديدگاه عرفاني توقع مخاطب را بيشتر مي‌كند، زيرا عين‌القضاه كه در 33 سالگي در پي تفكرات تلفيقي 3 شخصيت عرفاني و فلسفي محمد غزالي، شيخ بركه و بويژه احمد غزالي كه اختيار زبان از دست مي‌دهد و در شناخت و معرفي حضرت احديت و نبوت و معاد و عشق و ابليس و ... كوچك‌ترين هراس و احتياط در روش و منش و گويش او ديده نمي‌شود و در نهايت به فجيع‌ترين حالت جان بر سر بي‌محابا بياني خود مي‌دهد، بنده ناقد و هر مخاطبي را بايد حساس و متوقع جلوه دهد كه آيا بين سروده‌هاي شاعر امروز و حتي نوع روش و منش و گويش او با عين‌القضاه ارتباطي است يا براي تزيين دفتر شعر به ‌آن تكيه زده است، شفيعي به چند دليل از عين‌القضاه سودجويي نكرده است. به نظر مي‌رسد در پي شعار و اتصال به او براي بزرگنمايي خود نبوده است.

اول: در سال‌هاي اخير حداقل 2 دهه قبل به اين سو ما با نوعي شعر اعتراضي مواجهيم كه نام شفيعي از اولين‌هاي اين شعر بايد ذكر شود. اعتراض في‌نفسه، بي‌محابايي و بي‌احتياطي در خور دارد.

دوم: تعلقات ذهني و اعتقادي او به حضرت احديت و منتخبين آن آستان از انبياء و اوليا و آثار آسماني بر هيچ كس پوشيده نيست.

سوم: مذمومات و حجاب‌هاي راه الي الحق تا آنجا كه محدوده قضاوت مجاز مي‌داند، مورد تاييد بسياري است.با اين پيش نتيجه مي‌توان حداكثر حكم كرد كه او در پي تعريف و توجيه خويش نبوده، اما اين پاسخ بخشي از سوال است، پرسشي فني‌تر و جامع‌تر چنين طرح مي‌شود كه چه ارتباطي است بين نشر شورانگيز تمهيدات و ديدگاه عرفاني عين‌القضاه و شعرهاي كوتاه شفيعي و ديدگاه نهفته در شعرهايش؟!

سنت سخن گفتن به رمز

زبان عشق در همه آثار عرفاني و ادبي رمز است. در قرن چهارم كه عرفان و دين مقابل هم قرار گرفته بودند، عارفان و متصوفه براي رهايي و تطهير از انگ‌هايي مثل الحاد، تاثير از تفكر نو افلاطونيان به هماوايي عرفان و دين روي آوردند و براي كمرنگ كردن حساسيت‌ها از زبان صريح به زباني مبهم و چندوجهي مايل شدند كه رمزينه گفتن ركن اصلي زبان به شمار آمد. به همين دليل تمهيدات و نامه‌هاي عين‌القضاه جملگي به زبان رمز بيان شده است و خود همداني در ادامه تقسيم‌بندي سه‌گانه عشق، در پايان بند 143 مي‌گويد: كه بس مختصر فهم آمده‌ايم اما ان‌شاءالله كه شمه‌اي به رمز گفته شود.

شفيعي با انتخاب شعر كوتاه و موضوع غنايي و رنگ لطيف عشق در 30 شعر اثر، نگارنده را به بيان چند اشاره ملزم مي‌كند.

جايگاه تو و من

عموم شعرهاي اين كتاب يك «من» شناخته شده به عنوان واگويه‌گو مقابل يك «تو»ي واگويه شنو قرار مي‌گيرد. من‌هاي شعر، گاه با ضمير آزاد من و گاه با ضمير بسته يا يدكي «م» كه به تعبير دستور ميان «شناسه فعلي» است، تجلي مي‌كند. در هر دو صورت نماينده عاشقي هستند با ويژگي‌هاي تمام عاشقان پاكباز، اما با بياني متفاوت.

شعرهاي اين كتاب يك «من» شناخته شده به عنوان واگويه‌گو مقابل يك «تو»ي واگويه شنو قرار ميگيرد و نماينده عاشقي هستند با ويژگيهاي تمام عاشقان پاكباز، اما با بياني متفاوت

مثلا بسياري عاشقان از كور شدن و از دست دادن چشم‌هايشان در نهايت گريه اشاراتي در طول تاريخ ادبي داشته‌اند، اما بيان شاعر در شعر شماره 16، متفاوت و به همين دليل شاعرانه است: هيچ باغي/ در باران و نمك/ شكوفه نداد/ جز دامن‌ ات/ كه پايان چشم‌هاي من است. عشق هرگز كهنه نمي‌شود و از دهان نمي‌افتد مگر آن كه هوس جاي آن قرار گيرد كه به تعبير سعدي «عشق بازي دگر و نفس‌پرستي دگر است»، به همين دليل هر كس اين حس قشنگ آسماني و خدايي را با هر بياني ابراز كند، زيباست.

به تعبير حافظ: يك قصه بيش نيست غم عشق و اين عجب / از هر زبان كه مي‌شنوم نامكرر است. اما «تو» اين كاراكتر در 30 شعر كوتاه شاعر مثل «من» مشترك نيست.

به همين دليل چند معشوقي در بافتار و يافتار شعر اتفاق مي‌افتد. گاه مي‌توان همان معشوقي باشد كه از قرن 6 به اين سو در ادبيات ما پا گذاشت يعني آسماني و گاه مشوقي كه از قرن سوم تا پنجم در ادبيات ما حضور دارد و از مشروطه به اين سو نيز هم يعني زميني چند نمونه از كاراكتر زميني كه شايد فقط يك مخاطب باشد نه معشوق.

كودكانه نوشتي/ دوستت دارم (شعر 9) واژه كودكانه حتي اگر معصوميت و پاكي را نيز برساند شايسته يك محبوب و معشوق يا معبود نيست.

برايت‌ آرزوهاي بزرگ ندارم/ تنها مي‌خواهم (شعر 6) براي حادث و ممكن مي‌توان چنين آرزويي را خواستار بود نه براي قديم و واجب.

وقتي خوابم، حرف مي‌زني/ و حالا كه بيدارم/ ساكت شده‌اي. (شعر 1)‌
سال‌هاست برايت/ فقط سلام مي‌نويسم/ اما مي‌دانم/ زندان بانان...
كه زنداني شدن در برابر قدرت و قهاريت معشوق آسماني محال است.

اما «تو»يي كه به طرز هنري و ظريفي، مبين حضرت حق است و شاعر با زبان و بياني دگرگونه و مجازي خود را با او پيوند مي‌زند و معبود و معشوقي مي‌سازد از ابزار ملموس‌تر و امروزي‌تر با ايجاد چند لايه زباني كه به شعريت كلام قوت مي‌بخشد.

انكار بيهوده است/ قاضي مي‌داند/ تو/ قلب قربانيانت را/ مي‌دزدي. (شعر 24)‌

انكار نمي‌شود كه اين شعر و آورده‌هاي مثالي بعدي به معشوقي از جنس ممكن‌الوجود و حادث نيز مربوط مي‌شود، اما بشر مفهومي و زيرساخت فكري آنها از نوعي صلابت و معصوميت برخوردار است كه جز در شان آسماني نيست.

روايتي قدسي است كه:

من طلبني، وجدني و من وجدني عرفني و من عرفني عشقني و من عشقني عشقته و من عشقته قتلته و... .

در اين حديث قدسي آمده است كه در نهايت كسي كه عاشق من شود من او را به قتل مي‌رسانم و قرباني راه مي‌شود.

حافظ در اين باره مي‌گويد: در زلف چون كمندش اي دل مپيچ كانجا/ سرها بريده بيني بي‌جرم و بي‌جنايت.

مقصود آن است آن كسي كه به راه عشق واقف است مي‌داند معشوق با دليري عاشق را در راه خود قرباني مي‌كند.

يا: تو در تمام ايستگاه‌ها منتظرم بودي... سوار بر قطاري كه جز در قيامت توقف نخواهد كرد. (شعر 30)‌

يا: قلبم/ تخته سياه تنگ و شلوغي است كه نامت را/ گوشه خلوتي از آن نوشته‌ام.

آه، در ازدحام لحظه تعطيل/ دستي به شيطنت همه را پاك كرده است.

كه شيطنت يادآور شيطان براي پاك كردن ياد و نام معشوق از دل است.

در مجموع عمرم توها در شعرهاي شفيعي بوي زميني مي‌دهند و قصد نگارنده همين بود كه شايد ارتباطي پررنگ با عشق صغير و كبير عين‌القضاه نداشته باشد مگر نوع سوم كه ميانه است و آن عشق مجازي به تعبير عارفان: المجاز قنطره الحقيقه باشد كه شفيعي سعي كرده است با حفظ معصوميت‌هاي زباني و عشقي، رنگ جسماني و تعلقات فيزيكي محض را از آن بسترد و خوشبختانه موفق نيز بيرون آمده است.

بافتار

مقصود از بافتار، چگونگي بافتن شعر با كلمه‌هاست كه ساختن يا ساختار نيز در آن جاي مي‌گيرد. شعر كوتاه يك مزيتش خواندن آن در كمترين فرصت و نتيجه‌گيري آن است، اما كاستي آن دست و پنجه نرم نكردن شاعر با فضا و متن و كلام بيشتر است كه مخاطب را اقناع و اشباع نمي‌كند. مي‌پذيريم كه به طور مثال رباعي و دوبيتي با كمترين بيت براي خود عظمتي هم دارد، اما انصافا و منطقا نمي‌توان باباطاهر و فايز دشتستاني را با حافظ و سعدي غزلسرا يكي دانست يا حتي مثنوي‌هاي سيدحسن و قيصر را با دوبيتي‌ها و رباعي‌هايشان!

غرض اين است كه شعر كوتاه در مقايسه با بازي با توپ، مثل گل كوچك است برابر فوتبال در زمين بزرگ كه اين كجا و آن كجا؟ اما شعر كوتاه اگر با شعرهاي كوتاه مقايسه شود امري است جدا كه قصد ما نيز همين است. شفيعي كه شاعري غزلسراست، هم خود شاعر قدرتمندي است و هم منتقدي ظريف. به همين دليل در شعر كوتاهش نيز موفق است. در همين ميدان كوچك خوب شروع مي‌كند و خوب به اوج مي‌رساند و بجا و تاثيرگذار به پايان مي‌برد. اين ويژگي‌ها هم در كتاب «من مرگ را او خطاب مي‌كنم» و هم اين كتاب قابل لمس است و خلاصه مي‌توان گفت: خيرالكلام ما قل و دل در اثر اتفاق افتاده است.

علي‌ آبان‌افتلتي

WWW.NIMA-YOOSHIJ.BLOGFA.COM