ققنوس یکساله شد...

ققنوس مرغ خوشخوان آوازه جهان
آواره مانده از وزش باد های سرد
بر شاخ خیزران
بنشسته است فرد.
بر گرد او به هر سر شاخی پرندگان.
او ناله های گمشده ترکیب می کند
از رشته های پاره صدها صدای دور
در ابرهای مثل خطی تیره روی کوه
دیوار یک بنای خیالی
می سازد.
از آن زمان که زردی خورشید روی موج
کمرنگ مانده است و به ساحل گرفته اوج
بانگ شغال و مرد دهاتی
کرده ست روشن آتش پنهان خانه را
قرمز به چشم شعله خردی
خط می کشد به زیر دوچشم درشت شب
وندر نقاط دور
خلقند در عبور
او آن نوای نادره پنهان چنانکه هست
از آن مکان که جای گزیده ست می پرد
در بین چیزها که گره خورده می شود
با روشنی و تیرگی این شب دراز
می گذرد.
یک شعله را پیش
می نگرد.
جایی که نه گیاه در آنجاست نه دمی
ترکیده آفتاب سمج روی سنگهاش
نه این زمین و زندگی اش چیز دلکش است
حس می کند که آرزوی دگر مرغها چو او
تیره ست همچو دود. اگر چند امیدشان
چون خرمنی ز آتش
در چشم می نماید و صبح سفیدشان
حس می کند که زندگی او چنان
مرغان دیگر ار بسر آید
در خواب و خورد او
رنجی بود کز آن نتوانند برد نام
آن مرغ نغزخوان
بر آن مکان زآتش تجلیل یافته
اکنون به یک جهنم تبدیل یافته
بسته ست دمبدم نظر و می دهد تکان
چشمان تیز بین
وز روی تپه ها
ناگاه چون به جای پر و بال می زند
بانگی برآرد از ته دل سوزناک و تلخ
که معنیش نداند هر مرغ رهگذر
آنگه ز رنجهای درونیش مست
خود را به روی هیبت آتش می افکند
باد شدید می دمد و سوخته ست مرغ؟
خاکستر تنش را اندوخته ست مرغ!
پس جوجه هاش از دل خاکسترش به در.
نیما یوشیج
بهمن ۱۳۱۶

ققنوس... مرغ خوشخوان...آوازه جهان
گويي ادبيات ما ققنوسي بود كه در قرن چهارم زاده شد و بعد از گذشت هزار سال و در اوايل قرن حاضر كه عمر خود را رو به پايان مي ديد ، هيزمي فراهم كرد ، بالهايش را بر هم زد و آتش گرفت تا طرحي نو در اندازد و دوباره جوان شود و باز ققنوسي ديگر متولد شود و بدون ترديد بايد گفت ققنوسي كه بعد از هزار سال در ادبيات ما متولد شد نيما يوشيج بود. او ضرورت اين دگرگوني را احساس كرد و يك تنه همه مصائب را تحمل كرد. نيما نخستين كسي بود كه پايان عصر يخبندان و شروع يك دوره ذوب و سيلان جديد را احساس كرد.
ازكتاب سياه و سپيدص 14
نوشته داوود هزاره
WWW.NIMA-YOOSHIJ.BLOGFA.COM





