
توی یه چشم به هم زدن تو شدی چشای من
توی بی پناهییام تو شدی پناه من
نمی دونم چه جوری چه وقت کجا دلم عاشق تو شد
اسیر زندونی نگاه شیطون تو شد
چه جوری شدی تو این حس غریبی عاشقیم
حسی که هیچ وقت نبوده تا حالا تو زندگیم
من با تو عشقو شناختم با تو همنفس شدم
پایه خوب و بد بود و نبود تو شدم
عشق من یه عشق پاکه واسه من مقدسه
اما قلبم واسه جذر و مد چشمات بدجوری دلواپسه
انگاری یه حس بد بهم میگه که قلب تو موندنی نیست
میگه که شعر قشنگ عشقمون با نفسای سرد تو خوندنی نیست
اما من گرمی دستاتو بهونه می کنم واسه موندگاریشون
میدونم که خوب می دونی تو چشمای منی دلت نمیاد که ازم بگیریشون

نیاز
تن تو ظهر تابستون و به یادم میاره
رنگ چشمای تو بارون و به یادم میاره
وقتی نیستی زندگی فرقی با زندون نداره
قهر تو تلخی زندون و به یادم میاره
من نیازم تو رو هر روز دیدنه
از لبت دوست دارم شنیدنه
نفست شعر بلند بودنه
با تو بودن بهترین شعر منه
تو بزرگی مث اون لحظه که بارون میزنه
تو همون خونی که هر لحظه تو رگهای منه
تو مث خواب گل سرخی لطیفی مث خواب
من همونم که اگه بی تو باشه جون می کنه
من نیازم تو رو هر روز دیدنه
از لبت دوست دارم شنیدنه
نفست شعر بلند بودنه
با تو بودن بهترین شعر منه
تو مث وسوسه شکار یک شاپرکی
تو مث شوق رها کردن یک بادبادکی
تو همیشه مث یک قصه پر از حادثه ای
تو مث شادی خواب کردن یک عروسکی
من نیازم تو رو هر روز دیدنه
از لبت دوست دارم شنیدنه
نفست شعر بلند بودنه
با تو بودن بهترین شعر منه
تو قشنگی مث شکلایی که ابرا می سازن
گل های اطلسی از دیدن تو رنگ می بازن
اگه مردای تو قصه بدونن که اینجایی
برای بردن تو با اسب بالدار می تازن
من نیازم تو رو هر روز دیدنه
از لبت دوست دارم شنیدنه
نفست شعر بلند بودنه
با تو بودن بهترین شعر منه
شهیار قنبری

پس می توان گفت شعر نیز فرزند ترانه است. صرف نظر از اینکه در کشف آواها و نغمات کلام- کدام قوم بر سایر اقوام دنیا مقدمند فقط می توان گفت ترانه عمر آنچنان کوتاهتری از زبان ندارد.
ترانه بسان جویبار زلالی ست در طبیعتی بکر که با صفا و صمیمیت خویش خواننده را به خود می خواند.
در ترانه ریتم و موسیقی نقش برجسته ای دارد و به نسبت شعر معانی آن با قدرت انتقالی بیشتری به مخاطب می رسد.
خواننده شعر مکث می کند-تامل می کند-بازمی گردد و دوباره و دوباره شعر را می خواند ولی ترانه می بایست حداکثر آنچه در اوست را با خوانش اول به ذهن متبادر سازد.
ترانه به دور از تکلف و تصنع همان می نماید که هست.
نمونه بارز این نوع ترانه در ادبیات کلاسیک ترانه های باباطاهر است . و آنجا که ترانه اش به اوج می رسد بر قلل موسیقی و شعر توامان جلوه گری می کند.
در ادبیات معاصر ایران اگر بتوان چند تن معدود را نام برد که به ارتقاء ترانه و ترانه نوین اندیشیده اند باید از ابوالقاسم عارف - شهیار قنبری - اردلان سرافراز - ایرج جنتی عطایی و عده معدود دیگری یاد کرد که
این نشاندهنده راهی ست که شروع شده و هنوز جای کار فراوان دارد. شاید بتوان گفت اگر نیمایوشیج هایی برای ترانه ظهور کرده باشند هنوز در این زمینه جای اخوان ها - سهراب ها - ... و فروغ های بزرگ
خالی ست که بیایند و در این وادی معجزه کنند.





