يا اَيها العَزيز مَسنا وَ اَهلَنا الضُّر... فَاَوف لَنا الکَيل (سوره يوسف، آيه 88 )
آخر کجا روم به کجا ايها العزيز
رو از من شکسته مگردان که سالهاست
رو کردهام به سوي شما ايها العزيز
جان را گرفتهام به سردست و آمدم
از کوره راههاي بلا ايها العزيز
وادي به وادي آمدهام از درت مران
وا کن دري به روي گدا ايها العزيز
چيزي که از بزرگي تو کم نميشود
اين کاسه را ... فاوف لنا... ايها العزيز
خاليتر از دو چشم من اين جان نيمه جان
محتاج يک نگاه تو يا ايها العزيز
- ما- جان و مال باختگان را رها مکن
بگذار بگذرد شب ما ايها العزيز
دستم تهي است... راه بيابان گرفتهام
دست من و نگاه شما ايها العزيز
(مريم سقلاطوني)

... دانستم که شهر را ندیده ای!
اگر به شهر آمده بودی
می دیدی
که چگونه
گلهای مصنوعی
عطرهای شیمیائی فرانسوی را
در یقه چاک پیراهن خود حمل می کنند
و نگاه حریص علف های هرزه
چگونه
ساق های لخت بی ریشه شان را
نوازش می کند
می دانی؟
درشهر
همه چیز ممکن است!
WWW.NIMA-YOOSHIJ.BLOGFA.COM

کسی جز شما را نمی جویدا!
صدای غزل هام را گوش کن:
ببین جز محبت نمی گویدا!!
شما گویی از یاد ما غافلی؟
-که یادم به شعرت نمی رویدا؟!
WWW.NIMA-YOOSHIJ.BLOGFA.COM

تازه فهمیدم نمی فهمد کسی دیگر مرا
می روم شاید بشوید ماسه های تر مرا
چشمه ی خورشید می جوشد : بیا نزدیکتر
می کشد آغوش گرمش بی صدا در بر مرا
تشنه ام دریا مرا دریاب می دانی که نیست
طاقت آن نخل سبز تشنه ی بی سر مرا
حسرت یک جفت بال و ... پر زدن در آسمان...
آه دریا می کشد این آرزو آخر مرا
کاش می دانستم ای دریا چرا زائیده است
ظهر یک روز بهاری مهربان مادر مرا
آه لختی پیشتر ای مرگ لختی پیشتر
زندگی دیگر رهایم کن بیا بر سر مرا
دفترم را گرچه سوزاندم که ننویسم غزل
عشق خود وا می کند دریائی ازدفتر مرا
گرچه من باور نمی کردم ولی دیدم به چشم،
چشم او حتی نکرد امروز هم باور مرا
WWW.NIMA-YOOSHIJ.BLOGFA.COM

زمین با پنج نوبت سجده در هفت آسمان گم شد
شب میلاد بود و تا سحرگه آسمان رقصید
به زیر دست و پای اختران آن شب زمان گم شد
همان شب چنگ زد در چین زلفت چین و غرناطه
میان مردم چشم تو یک هندوستان گم شد
از آن روزی که جانت را، اذان جبرئیل آکند
خروش صور اصرافیل در گوش اذان گم شد
تو نوح نوحی اما قصه ات شوری دگر دارد
که در طوفان نامت کشتی پیغمبران گم شد
شب میلاد در چشم تو خورشیدی تبسم کرد
شب معراج زیر پای تو صد کهکشان گم شد
ببخش ای محرمان در نقطه خال لبت حیران-
خیال از تو گفتن داشتم اما زبان گم شد
علیرضا قزوه
شبلی و آتش/27

پیشه هیشگی
چرا نه در پی عزم دیار خود باشم؟
چرا نه خاک سر کوی یا رخود باشم؟
غم غریبی و غربت چو بر نمی تابم
به شهر خود روم و شهریار خود باشم
ز محرمان سراپرده وصال شوم
زبندگان خداوندگار خود باشم
چو کار عمر نه پیداست باری آن اولی
که روز واقعه پیش نگار خود باشم
ز دست بخت گرانخواب و کار بیسامان
گرم بود گله ای راز دار خود باشم
همیشه پیشه من عاشقی و رندی بود
دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم
بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ
وگرنه تا به ابد شرمسار خود باشم
حافظ شیرازی

داد معشوقه به عاشق پیغام
که کند مادر تو با من جنگ
هر کجا بینَدَم از دور کند
چهره پر چین و جبین پرآژنگ
با نگاهِ غضب آلوده زند
بر دلِ نازکِ من، تیرِ خَدنگ
از درِ خانه مرا طَرد کند
همچو سنگ از دهنِ قلماسنگ
مادرِ سنگدلت تا زنده ست
شهد در کام من و توست شَرنگ
نشوم یکدل و یکرنگ تو را
تا نسازی دل او از خون رنگ
گر تو خواهی به وصالم برسی
باید این ساعت، بی خوف و درنگ
رَوی و سینة تنگش بدَری
دل برون آری از آن سینه تنگ
گرم و خونین به منش باز آری
تا برد زآینة قلبم زنگ
عاشق بی خرد و ناهنجار
نه! بَل آن فاسق بی عصمت و ننگ
حرمت مادری از یاد بِبُرد
خیره از باده و دیوانه ز بنگ
رفت وَ مادر را، افکند به خاک
سینه بدرید و دل آورد به چنگ
قصد سر منزل معشوقه نمود
دل مادر به کَفَش چون نارنگ
از قضا خورد دم در به زمین
وَندکی رنجه شد او را آرنگ
وآن دل گرم که جان داشت هنوز
اوفتاد از کف آن بی فرهنگ
از زمین باز چو برخاست نمود
پیِ برداشتنِ آن آهنگ
دید کز آن دل آغشته به خون
آید آهسته برون این آهنگ:
آه دست پسرم یافت خراش
وای پای پسرم خورد به سنگ
ایرج میرزا

توان واژه کجا و مدیح گفتن او
قلم قناری گنگی ست در سرودن او
کشاندنش به صحاریِّ شعر ممکن نیست
کمیت معجزه لنگ است پیش توسن او
چه دختری! که پدر پشت بوسه ها می دید
کلید گلشن فردوس را به گردن او
چه همسری! که برای علی به حضِّ حضور
طلوع باور معراج داشت دیدن او
چه مادری! که به تفسیر درس عاشورا
حریم مدرسه ی کربلاست دامن او
بمیرم آن همه احساس بی تعلق را
که بار پیرهنی را نمی کشد تن او
دمی که فاطمه تسبیح گریه بردارد
پیام می چکد از چلچراغ شیون او
از آن ز دیده ی ما، در حجاب خواهد ماند
که چشم را نزند آفتاب مدفن او
غلامرضا شکوهی
آهی بر باغ آینه


بسمک اللهم
توبه از می به چه تدبیر توانم کردن
من عاجز به چه تقدیر توانم کردن
رخنه در ملک وجودم ز قفس بیشتر است
به کفی خاک چه تعمیر توانم کردن
چون نیاید به نظر حس لطیفی که توراست
خواب نادیده چه تعبیر توانم کردن
غمزه بدمست و نگه خونی و مژگان خونریز
چون تماشای رخت سیر توانم کردن
دیده ای را که نمی شد ز تماشای تو سیر
بی تماشای تو چون سیر توانم کردن
عذر ننوشتن مکتوب من این است که شوق
بیش از آن است که تحریر توانم کردن
صائب (ره)
دوستان باید عفو کنند تعمداْ علامت گذاری نکرده ام تا بیشتر فکر کنید و بیشتر لذت ببرید.
WWW.NIMA-YOOSHIJ.BLOGFA.COM

به نام خدا
دوستان! در مورد این غزل حافظ فکر کنید:
نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی
گذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانیتو پیک محرم رازی و دیده بر سر راهش
به مردمی نه به فرمان چنان بران که تو دانی
بگو که جان عزیزم ز دست رفت خدا را
ز لعل روحفزایش ببخش از آن که تو دانی
من این حروف نبشتم چنان که غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی
خیال تیغ تو با ما حدیث تشنه و آبست
اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی
امید در کمر زر کشت چگونه ببندم؟
دقیقه ایست نگارا در آن میان که تو دانی
یکیست ترکی و تازی در این معامله حافظ
حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی
یک معما در این غزل نهفته است-آیا می توانید آن را حل کنید؟
WWW.NIMA-YOOSHIJ.BLOGFA.COM


بسمک اللهم
جوان نه موقع خواب است کاهلي تاچند؟
از اين زمانه صد رنگ غافلي تاچند؟
مد است فکر تو و ذکر و راي و تدبيرت
به دست خويش اسير سلاسلي تا چند؟
گرانبهائي و بهتر که در صدف باشي
نه حيف توست که اينقدر بي هدف باشي؟
"به جان آدميت آدمي شريف بود"
خوش است جان دلم در پي شرف باشي
ببين که مد چه بلا بر سر تو آورده ست
تورا چگونه به دلخواه خويش پرورده ست
شنيده ام که چنين گفته عالمي آگاه
که مد فقط مرض قشرهاي بي درد است
چه ريش و تيپي و موئي ست اين که داري تو؟
چه ابروئي ست برادر که مي گذاري تو؟
گرفتم آن که تو را هيچ کس نشد مانع،
رواست بر سر خود اينچنين بياري تو؟
بگو چه ديده اي اي دوست آخر از اين مد؟
که دل نمي کني عمري ست ديگر از اين مد؟
اگر چه" بازي" بسيار جالبي ست ولي،
چه دردهاي بزرگي ست بدتر از اين مد
****
گرفتم آن که به" حب الوطن" نمي گريي
به دردهاي کسي مثل من نمي گريي
اسير مد شده اي و عجيب تر اين است:
به تنگي قفس خويشتن نمي گريي
قبول اين که تو آزاد زادي از مادر
به هر طرف که دلت خواست مي گشائي پر
قبول اين که تو دنبال روشني هستي
و هست روح تو دنبال حالتي بهتر
قبول اين که کسي همصداي درد تو نيست
در اين زمانه کسي آشناي درد تو نيست
قبول اين که تو در فکر چاره اي هستي
ولي برادر من مد دواي درد تو نيست
****
به فکر پر زدن پر شکسته ها هستي؟
به فکر چاره در خون نشسته ها هستي؟
اگر چه موج تو را نيز مي برد با خويش،
دمي به ياد غم دست بسته ها هستي؟
يتيم خسته دلي را نوازشي کردي؟
زحال بيوه بيچاره پرسشي کردي؟
اگر چه قد تو کوتاه بوده است ولي،
براي رفتن تا قله کوششي کردي؟
****
بيا و مرهم قلب شکسته ما باش
يه ياد خاطره کوچ قاصدک ها باش
نگويمت که: برادر! بد است زيبائي،
بسان قله نشينان تو نيز زيبا باش
کبوتران سپيدي که عشقخوان بودند...
غزلسراي غم سرخ باغبان بودند...
سري به تربت آئينه ها بزن يک بار:
ببين که اکثرشان مثل ما جوان بودند
مخواه جاي حقيقت شعار بنشيند
و روي آينه ها مان غبار بنشيند
بيا و ياريمان کن نمانده چيزي که ،
نهال آرزوي ما به بار بنشيند
طلوع چشمه جوشان نور نزديک است
دميدن گل سرخ سرور نزديک است
مباد از تو مکدر شوند آينه ها،
به هوش باش برادر ظهور نزديک است
****
چو با شتاب از اين کوره راه مي رود عمر
سريع نيز به پايان جاده مي رسد عمر.
تو فرض کن که نباشد قيامتي در پيش،
به هرزه نيز نبايد گذاشت بگذرد عمر
****
به دادگاه دل خود بيا سري بزنيم
و در هواي صداقت بيا پري بزنيم
نمي رسيم به مقصد از اين طريق بيا
از اين به بعد ره و رسم ديگري بزنيم
. (( م. م.مهرزاد )) مرداد 84
WWW.NIMA-YOOSHIJ.BLOGFA.COM






