تولد ادبیات جدید
قرن بیستم را دوره زوال مکتب ها می نامند و حتی به عقیده بسیاری از سخن سنجان شاید دیگر مکتب تازه ای در ادبیات به وجود نیاید.
آفرینش ادبی از یک قرن پیش به اعلام استقلال و تشخص روی کرده است و خود را از قید دستور العمل و تقلید و سنت آکادمیک و فشارهای اجتماعی رهانده است.
آنچه باقی مانده واقعیت هنرمند است و این انسان تابع شرایطی ست که می تواند بر ضد آنها عصیان کند.
اما حادثه مهمی که در نیمه دوم قرن بیستم اتفاق افتاده در عالم نقد است.
آغاز شعر نو
نهضت شاعرانه که در پایان قرن نوزدهم با سمبولیسم آغاز شد و پس از تغییرات گوناگون سرانجام به سورئالیسم ختم شد نوعی آگاهی و عمل آگاهانه است.
این شعری ست اندیشیده-نقادانه-فرهنگی و وابسته به اندیشه و مطالعه آثار گذشته.
رومانتیسم و پارناس نه در این فکر بودند که شعر چیست و نه سعی کرده بودند آن را از آنچه شعر نیست جداکنند. زیرا شعر بیشتر از آن که سرمستی درون باشد میدان اندیشه است.
ضمنا فوران احساسات و آموزش فلسفی هم در قلمرو شعر نیست. شعر شرح و توصیف و نکته پردازی هم نیست... کارشاعرانه حقیقی تخیل است . نه مثل رومانتیسم به عنوان آفریدن جهانی خیالی بلکه کشف فوق واقعیتی که در دنیا وجود دارد.
نووالیس بیان می کند که : ( شعر واقعیت مطلق است. هرچیزی هرچه بیشتر شاعرانه باشد بیشتر حقیقی ست)
اولین درس کسی که می خواهد شاعر باشد شناخت کامل خویشتن است. او روح خود را می کاود وارسی می کند می آزماید و فرامی گیرد ... به نظر ساده می آید اما او باید برای خود روحی شگرف بسازد
برداشتی را که مالارمه از زبان شاعرانه دارد به حق انقلاب نام داده اند . از همان آغاز مشخصه مالارمه در سرودن شعر این بود که برای هر کلمه ای که بکار می برد علتی وجود داشته باشد و این استحکام در تسلسل کلمات را از مجموعه شعر نیز می خواهد.
بدین ترتیب علم تازه زبان شناسی به وجود می آید.
بدینسان شعر همان سان که از واقعیات و دنیا جداست نقطه مقابل زبان رایج نیز هست. از قوانین آن فراری ست و قطب دیگری از زبان را بر می گزیند.
مکتبهای ادبی
رضاسیدحسینی

چـرا بـه خنـده هـای مکـرر زوری عـادت نمی کنی
برای خواب به قطعه زمینی٫گوری عادت نمی کنی
چـرا بـرای فـرار از ایـن هـمـه فـکـر لـعـنتـــی...
بـه قـانون وزن و قـافـیـه جوری عـادت نمی کنی
چـرا مثال دیگـران که همیشه چشـم می بندند
بـه لـذت نــعـمـت کـوری عـادت نـمـی کـنـی
شبیه کسی شده ایی که جان میکندولی نمیمیرد
چـرا بـه ایـن زندگــی ٫ زوری عـادت نـمـی کنـی
(امینصادقی)

parnasse
هنر برای هنر
و
مکتب پارناس
بنژامن کنستاین در یادداشتهای خود می نویسد X هنر برای هنر و بدون هدف. زیرا هر هدفی هنر را از طبیعت خود دور می کندX
ویکتورهوگو با اینکه قبلا به مسائل اجتماعی توجه داشت و بعدها در سال ۱۸۴۰ برای هنرمند وظیفه اجتماعی قائل شد - در سال ۱۸۲۹ ادعا کرد که شاعر همیشه حق دارد X اثر بیهوده ای منتشر سازد که شعر محض باشدX و در اثنای مباحثات ادبی می گفت: صدبار می گویم-هنر برای هنر!
پیروان هوگو می گفتند : هنر خدایی ست که باید آن را تنها به خاطر خودش پرستید و هیچگونه جنبه مفید یا اخلاقی به آن نداد و چنین تصوراتی را از آن انتظار نداشت.
تئوفیل گوتیه در راس جوانان طرفدار هنر برای هنر بود که ادعا می کردند: هنر یگانه دلیل زندگی ست... زندگی مشکل و پر از درد و رنج است... یگانه چیزی که می تواند ما را تسلی بخشد زیبائی ست. و هنر وقتی به کمال زیبائی می رسد که از افکار اخلاقی و فلسفی و تحولات پی در پی آن به دور باشد.
گوتیه در مقدمه اشعار خود درباره هنر چنین نوشت: فایده اش چیست؟ زیبا بودن! آیا همین کافی نیست! مثل گل ها-عطرها-پرندگان و همه چیزهای زیبایی که بشر نمی تواند به میل خود تغییرشان دهد و ضایع کند. به طور کلی هر چیزی وقتی که مفید شد دیگر نمی تواند زیبا باشد زیرا وارد زندگی روزمره می شود... همه هنر همین است. هنر آزادی ست- جلال است-گل کردن و شکفتگی روح است در بطالت!- نقاشی و مجسمه سازی و موسیقی مطلقا به درد هیچ چیز نمی خورند...Xما مدافع استقلال هنریم . برای ما هنر وسیله نیست بلکه هدف است. هر هنرمندی که فکر چیز دیگری به جز زیبایی باشد در نظر ما هنرمند نیستX
شعر پارناسین ها(پیروان مکتب هنر برای هنر) به مخالفت با رومانتیسم بر خاست و با هرگونه شعر ذهنی (subjectif) مخالفت کرد. شاعر پارناسین فقط برای هنر محض احترام قائل است. هنر را قائم به ذات می داند و به زیبایی شکل و طرز بیان اهمیت می دهد. محتوای اشعار ساده و بی اهمیت است ولی قالب شعر با مهارت و استادی فوق العاده ای ساخته شده است و چون هریک از پارناسین ها تعداد بسیار کمی شعر گفته اند آثارشان زیبا و استادانه است.
اصول مکتب پارناس:
۱- کمال شکل از لحاظ بیان و انتخاب کلمات
۲- عدم دخالت احساسات و عدم توجه به آرمان و هدف
۳-زیبایی قافیه
۴-وابستگی به آئین هنر برای هنر
از این رو شعر بسیار زیبای پارناس از احاظ استحکام و زیبایی به پای مجسمه سازی می رسد چون عقیده دارد که شعر باید فقط زیبا باشد و هدف خود را در خود بجوید.
شاعر پارناسین به ادبیات کلاسیک متمایل می شود و عالیترین نمونه زیبایی مطلوب خویش را در هنر یونان - در خدایان مرمری و در بناهای سفیدی که سایه اندیشه ها و هیجانات آنها را تیره نساخته است می جوید.
شاعر پارناس به ظاهر می خواهد فقط قالب را در آثار خود حفظ کند و شعر را تنها برای زیبایی شکل آن بگوید ولی همه اشعارش پر از فلسفه های منحرف و اظهار یاس و بدبینی ست.
تواناترین شاعر این مکتب ژوژه ماریا دوهریا است. (jose-maria-de-heredia) او شاعری به تمام معنا پارناسین است. شعر درخشان او گویی به دست جواهرسازی زینت یافته است.
این شاعر که به مباحث تاریخی و اساطیری پرداخته فقط یک کتاب شعر به نام: (les trophees) دارد و از لحاظ ساختمان بی نظیر است.
ادبیات مدنی (grajdamskii)
در برابر هنر برای هنر
X تو می توانی شاعر نباشی- اما مجبوری که شهروند باشیX این سروده نکراسف (nekrassov) شعار همه معاصرانش شد.
ادبیات مدنی با هنر برای هنر مقابله می کند و خواهان این است که درباره اثر ادبی نه با معیار زیبایی شناسی بلکه از نظر سود بخشی داوری شود.
اثر باید فایده اخلاقی - اجتماعی یا سیاسی داشته باشد. ادبیات مدنی می گوید: زیبایی که در واقعیت وجود دارد از زیبایی در هنر برتر است.
ظهر midi
لوکنت دولیل lecomts de lisle
فراخنای دشت بیکران است و کشتزارها بی سایه
و چشمه ای که گله ها از آن آب نوشیدند خشکیده است
جنگل دور دست که پیرامونش تاریک است
بی حرکت در خواب سنگینی غنوده است
تنها گندم های بزرگ رسیده
بسان دریای زرین
به خواب در کرانه افق لمیده اند و همچون فرزندان آرام زمین مقدس بی هراس جام خورشید را سر می کشند...
مکتب های ادبی
رضا سید حسینی

سلام
بی مقدمه چند خط مقدمه : این اولین کار من در ققنوس است و صمیمانه منتظر نقد تک تک اعضای گروه می مانم
برای دیدار اول دو کار آزاد و یک کانکریت می نویسم
:کانکریت
:مرا ببخش
!من دعای باران کردم
تو از چشم ابر
اف
.
.
تا.
.
دی.
و آزاد
:سنگ مرا به سینه بزن
یا نانت را سنگ
....قلب آهنی ات زیر بارن
به کی زنگ خواهد زد ؟
!وقتی هرشب
گوش به زنگ صدای تو ام
دنیا میدان فاصله هایی است
که ما را دور می کند
و من هر شب به جذر ! خواهم رفت
و تو را به مَد
بزرگ خواهی شد
آنقدر بزرگ
که دیوار تا ثریا کج رفته را بکوبی
و من آن وقت
-
با تو به مد خواهم آمد -تا به پای هم پیر شویم
!!!
و کار سوم :
شهر را مثل کف دستی که از کف می رود
-
می فهمم-
خدا رفتگان شما را هم بیامرزد --
رنگ خون تو زننده استو دنیا هنوز آبی است
آسمان آبی
چشم آبی
و آب مایه ی حیاط
!!!حیات من وتو
از همین جا شروع می شود
که تو
در نخ کلاف های سر در گم منی
!زندگی ها پست می شود
بی آنکه کسی روی دست خدا بلند شده باشد
باید بروم
باید بروی
...تو به تشییع جنازه
من به تشکیلش
!که رگم به سرِِِش می زند
بزنماز وقتی تیغ و جیغ هم قافیه اند
!دست در دست های تو اما
با یک خودکشی یک دست موافقم
فردا روز خوبی خواهد شد
.
.
آفتاب همه چیز را پاک نمی کند
یکی آب پاکی بریزد روی دستم
...
دیگر اشعار مرا در آدرس سورنا بخوانید
نگاهی به شعرهای لیلا حکمت نیا یاداشتی از جناب آقای علیرضا ذیحق : کلیک کنید
مرا در سایت ادبی لوح بخوانید


ناگهان چقدر زود دیر می شود۰۰۰
رفت و لحظه هامان را کاغذی کرد
که او هم به حق
بزرگ بود و از اهالی امروز بود
و لحن آب و زمین را
چه خوب می فهمید...
لحظه های کاغذی
خسته ام از آرزوها آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی بال های استعاری
لحظه های کاغذی را روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی زندگی های اداری
آفتاب زرد و غمگین پله های رو به پائین
سقف های سرد و سنگین آسمان های اجاری
با نگاهی سرشکسته چشم هایی پینه بسته
خسته از درهای بسته خسته از چشم انتظاری
صندلی های خمیده میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده گریه های اختیاری
عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی باد خواهد برد باری
روی میز خالی من صفحه باز حوادث
درستون تسلیت ها نامی از ما یادگاری
قیصر امین پور دل به پائیز سپرد و رفت
و ما دوره می کنیم
شب را و روز را...
هنوز را
درگذشت استاد شوریده حال شعر و ادب پارسی را به تمام ایرانیان
تسلیت عرض می نمائیم
تسلیت برگی ست که می افتد و هرگز سبز نخواهد شد...



آسمان توی همین پنجره بود
خودم دیدم
بود . . .
ولی حالا نیست
امروز وقتی تو دعا می کردی
شنبه آخر
که آسمان شکسته شکسته نارنجی می شد
آن موقع که خورشید می رفت
پنجره سیاه
خودش را گره می زد به رفتن امروز
آن موقع بود آسمان گم شد
ولی دعاهای تو به گوش خدا نشست
و من چشم هایم را به انگشت او گره می زنم
می خندم و بعد از ترس گناه خنده ام تلخ می ماسد
حالا فراموشی برای تو نقطه آخر می شود
نشستن به جای تو
و بخش بخش کردن حرف هایت
فراموشی برای من










