می نشیند روبرویم
مثل همیشه
فقط چشمانش حرف می زنند
چیزی نمی گذرد
و رقص انگشتانش میان موهایم
ها . . .
خیال هایم را می بافند.

گفتم این خود اوست؟ یا نه دیگریست
چیزکی از او در او بود و نبود
گفتم این زن اوست؟ یعنی آن پری ست؟
هر دو تن دزدیده و حیران نگاه
سوی هم کردیم و حیران تر شدیم
هر دو شاید با گذشت روزگار
در کف باد خزان پرپر شدیم
از فروشنده کتابی را خرید
بعد از آن آهنگ رفتن ساز کرد
خواست تا بیرون رود بی اعتنا
دست من در را برایش باز کرد
عمر من بود او که از پیشم گذشت
رفت و در انبوه مردم گم شد او
باز هم مضمون شعری تازه گشت
باز هم افسانه مردم شد او؟
حمید مصدق


امروز قاصدک دور زد زد
درست روبروی پای من قربانی شد
توی آب
آب که روشنی ست
ولی من به تو گفتم:
دعا کن امشب فردا باران بیاید
تو بارانی گفتی:
این هوا باران ندارد
نبارید!
راست می گفتی
ولی من بعد رفتن تو دلخوشی ام باران بود
حالا به جای این فصل که باریدن را بلد نیست
پشت سرت می بارم می ریزم می ریزم تو تمام نبودن های تو
حالا فقط او که آن بالاست می داند
تو بازخواهی گشت.
منا پورشیخی - ۱۷/مرداد/۱۳۸۶ - آبادان
عکس از:
WWW.NIMA-YOOSHIJ.BLOGFA.COM

دیریست دویدیم
ولی باز همانیم
رودیم که دریا نپذیرای دل ماست
بادیم
که سر گشته این دور و زمانیم
گفتیم غزال:
با دل ما خیره سری کرد
سرویم
تبر خورده جور دگرانیم
WWW.NIMA-YOOSHIJ.BLOGFA.COM





